پدربزرگ

خلقت زن

کیم من دردمندی ناتوانی

اسیری، خفته‌ای، آزرده جانی

تذروی آشیان بر باد رفته

به دام افتاده‌ای از یاد رفته

دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد

همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آسان علاج درد بیمار

چو دل بیمار شد، مشکل شود کار

نه دمسازی که با وی راز گویم

نه یاری تا غم دل باز گویم

در این محفل چو من حسرت کشی نیست

به سوز سینه من، آتشی نیست

الهی در کمند زن نیافتی

وگر افتی به روز من نیافتی

میان بربسته چون خونخواره دشمن

دلازاری به آزار دل من

دلم از خوی او دمساز درد است

زن بدخو بلای جان مرد است

زنان چون آتشند از تند خویی

زن و آتش ز یک جنسند گویی

نه تنها نامراد آن دل شکن باد

که نفرین خدا بر هرچه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن

کم از ناپارسا زن، پارسا زن

زنان در مکر و حیله گونه گونند

زیانند و فریبند و فسونند

چو زن یار کسان شد، مار از او به

چو تر دامن بود گل، خار ازو به

حذر کن زان بت نسرین بر و دوش

که هر دم با خسی گردد هم آغوش

منه، در محفل عشرت چراغی

که از او پروانه‌ای گیرد سراغی

میفشان دانه در راه تذروی

که ماوا گیرد از سروی به سروی

وفاداری مجوی از زن که بیجاست

از این بربط نخیزد نغمه راست

درون کعبه شوق دیر دارد

سری با تو، سری با غیر دارد

جهان داور چو گیتی را بنا کرد

پی ایجاد زن اندیشه‌ها کرد

مهیا تا کند اجزای او را

ستاند از لاله و گل رنگ و بو را

ز دریا عمق و از خورشید گرمی

زآهن سختی از گلبرگ نرمی

تکاپو از نسیم و مویه از جوی

ز شاخ تر گراییدن به هر سوی

ز امواج خروشان تندخویی

ز روز و شب دورنگی و دورویی

صفا از صبح و شورانگیزی از می

شکرافشانی و شیرینی از نی

ز طبع زهره شادی آفرینی

ز پروین شیوه بالا نشینی

ز آتش گرمی و دم سردی از آب

خیال‌انگیزی از شب های مهتاب

گران‌سنگی ز لعل کوهساری

سبکروحی ز مرغان بهاری

فریب از مار و دور اندیشی از مور

طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ

تکبر از پلنگ آهنین چنگ

ز گرگ تیز دندان کینه جویی

ز طوطی حرف ناسنجیده گویی

ز باد هرزه پو نا استواری

ز دور آسمان ناپایداری

جهانی را به هم آمیخت ایزد

همه در قالب زن ریخت ایزد

ندارد در جهان همتای دیگر

به دنیا در بود دنیای دیگر

ز طبع زن بغیر از شر چه خواهی

وز این موجود افسونگر چه خواهی؟

اگر زن نوگل باغ جهان است

چرا چون خار سر تا پا زبان است؟

چه بودی گر سراپا گوش بودی

چو گل با صد زبان خاموش بودی

چنین خواندم زمانی در کتابی

ز گفتار حکیم نکته یابی

دو نوبت مرد عشرت ساز گردد

در دولت به رویش باز گردد

یکی آن شب که با گوهر فشانی

رباید مهر زان گنجی که دانی

دگر روزی که گنجور هوس کیش

به خاک اندر نهد گنجینه خویش

رهی معیری

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٩ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

گنجینه دل

چشم فروبسته اگر وا کنی

در تو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر، نصیب تو نیست

غیر تو ای خسته، طبیب تو نیست

از تو بود، راحت بیمار تو

نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی

چاره خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار توست

بی خبر از مصلحت کار توست

بر حذر از مصلحت اندیش باش

مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا؟

بی خبر از خویش چرایی چرا؟

صید که درمانده ز هرسو شده ‌است

غفلت او دام ره او شده‌ است

تا ره غفلت سپرد پای تو

دام بود جای تو، ای وای تو

خواجه مقبل که ز خود غافلی

خواجه نه‌ای، بنده نا مقبلی

از ره غفلت به گدایی رسی

ور به خود آیی به خدایی رسی

پیر تهی کیسه بی‌خانه‌ای

داشت مکان در دل ویرانه‌ای

روز، به دریوزگی از بخت شوم

شام، به ویرانه درون همچو بوم

گنج زری بود در آن خاکدان

چون پری از دیده مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود

لیک ز غفلت به غم و رنج بود

گنج صفت، خانه به ویرانه داشت

غافل از آن گنج که در خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج

مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غم و رنج خویش

چند نداری خبر از گنج خویش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو

گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه امید مدان غیر را

کعبه حاجات مخوان دیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست

زآن که دلی را به دلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن

هرچه طلب می‌کنی از خویش کن

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸۸ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

شعله سرکش

لاله دیدم، روی زیبای توام آمد به یاد

شعله دیدم، سرکشی‌های توام آمد به یاد

سوسن و گل، آسمانی مجلس آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم

لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد

در چمن پروانه‌ای آمد، ولی ننشسته رفت

با حریفان قهر بی جای توام آمد به یاد

از بر صید افکنی، آهوی سرمستی رمید

اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد

پای سروی، جویباری، زاری از حد برده بود

های های گریه در پای توام آمد به یاد

شهر پر هنگامه از دیوانه‌ای دیدم، رهی

از تو و دیوانگی‌های توام آمد به یاد

رهی معیری دیماه1331

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

مهر خوبان

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد          

رخ  شطرنج   نبرد    آنچه  رخ    زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

 از  سمک  تا   به سماکش  کشش لیلا برد

من به سرچشمه خورشید نه به خود بردم راه

 ذره  ای   بودم و مهر تو    مرا   بالا برد

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا ز کجا بود، مگر دست که بود

 که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم

با بر افروخته رویی که قرار از  ما  برد

همه یاران به سر  راه تو بودیم ولی

 خم ابروت   مرا   دید و ز من یغما برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد.

علامه طباطبایی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۸ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

از فرمایشات مولای متقیان امیرالمومنین علی علیه السلام:

در پاسخ به مردی که از ایشان درخواست پند و اندرز کرده بود:

مباش کسی که بدون عمل آخرت را خواهان و به امید آرزوی دراز توبه و بازگشت را پس می اندازد. گفتارش در دنیا گفتار پارسایان و کردارش کردار دنیاپرستان است. اگر دنیا را به او بدهند سیر نمی شود و چون او را از چیزی باز دارند قناعت نمی کند. با اینکه از عهده شکر و سپاس آنچه به او داده شده بر نمی آید، با اینحال در آنچه باقی مانده زیاده خواه است. از بدی نهی می کند اما خودش به سوی آن می گراید و امر به کار هایی می نماید که خود از انجام آن بر نمی آید. نیکوکاران را دوست دارد اما کردار آنان را پیشه نمی سازد و گنهکاران را دشمن می دارد ولی خود یکی از آنهاست. از جهت بسیاری کناهان از مرگ کراهت دارد و بر آنچه که موجب کراهت از مرگ شده پافشاری می کند.اگر بیمار شود از کرده پشیمان گردد و چون بهبود یابد آسوده و غافل ماند. هرگاه عافیت یابد خود پسند شود و چون گرفتار شود نومید و پژمرده گردد. اگر رنج و بلایی به او رسد زاری نماید و اگر به راحت و آسانی رسد فریفته دنیا شده و از خدا روی گردان شود. در مورد چیزی که از دنیا گمان دارد نفس اماره بر او غالب شود و بر آنچه که بدان یقین و باور دارد، نفس بر او غالب نشود. از گناه دیگری که کمتر از گناه اوست می ترسد و بیش از کردار خویش امید پاداش دارد. چون توانگر و دارا شود خوشی و سرمستی را پیش می گیرد و همینکه رو به فقر و تنگدستی می رود دچار یاس و سستی می شود. اگر طاعت و پرستش کند کوتاهی نماید و چون چیزی از خدا خواهد اصرار ورزد. اگر شهوت و خواهشی و آرزوی هوس آلودی به او روی آورد نافرمانی پیش گرفته و توبه و بازگشت را پشت گوش می اندازد. اگر به رنچ و محنتی گرفتار گردد از حدود دستورات دین دوری گزیند. به دیگران عبرت آموزد و خود عبرت نمی گیرد. در پند و اندرز دادن می کوشد و خود پند و اندرز نمی پذیرد. چنین کسی به گفتار بر دیگران می نازد و عمل و کردارش کمتر از آنان است. در آنچه فانی و نابود شدنی است کوشا و در آنچه باقی ماندنی و جاوید است سهل انگار است. غنیمت و سود فرمانبرداری را زیان و غرامت و غرامت و زیان نافرمانی را سود می پندارد.از مرگ می ترسد و می پرهیزد، اما پیش از آنکه فرصت از دست برود به کار نیکو بر نمی خیزد. گناه و نافرمانی دیگران را بزرگ می پندارد و طاعت و بندگی خود را بزرگ می شمارد و طاعت و بندگی دیگران را کوچک و اندک می انگارد. پس او بر مردمان نکوهشگر و بر خویشتن سهل انگار و مداراگر است. بیهوده گویی به خوشگذرانی با توانگران را بیشتر دوست دارد تا یاد خدا با درویشان را. برای سود خود به زیان دیگران داوری می کند و هرگز برای زیان خویش و به سود دیگری داوری نمی کند. به راهنمایی دیگران می پردازد و خود را گمراه می سازد، پس مردم فرمانش را می برند ولی او از فرمان خدا سرپیچی می کند. تمام می ستاند و ناتمام می دهد. در راه پروردگارش از مردم می ترسد و در راه مردم از پروردگارش نمی ترسد.

سید رضی(رحمت خداوند بر او باد) در مورد این حکمت می گوید: اگر در این کتاب(نهج البلاغه) سخنی دیگر جز این نبود همان برای پند و اندرز سودمند و کافی بود.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

ذوالقرنین یا کوروش هخامنشی

در مورد اینکه ذوالقرنین که بوده بحث های فراوانی وجود دارد. عده ای بر این باورند که ذوالقرنین همان کوروش هخامنشی بوده است و عده ای دیگر نیز بر این باورند که ذوالقرنین همان اسکندر مقدونی است و عده ای دارای عقاید دیگری هستند. به هر حال در این زمینه اختلاف نظر هایی وجود دارد تحقیقی را در این زمینه انجام می دهیم تا متوجه شویم که ذوالقرنین که بوده است.

واژه ذوالقرنین در قرآن در سوره کهف در آیات 83 تا 97 آمده است که ترجمه آیات را در اینجا می آوریم:

از تو دربارهء ذوالقرنین مى پرسند. بگو: به زودی براى شما از او یادى خواهم کرد. ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیز را به او نشان دادیم . او نیز راه را پى گرفت . تا به غروبگاه خورشید رسید. دید که درچشمه اى گل آلود و سیاه غروب مى کند و در آنجا مردمى یافت . گفتیم اى ذوالقرنین خواهى عقوبتشان کن وخواهى با آنها به نیکى رفتار کن . گفت هر کس که ستم کند ما عقوتبش خواهیم کرد. آنگاه او را نزدپروردگارش مى برند تا او نیز به سختى عذابش کند.

و اما هر کس که ایمان آورد و کارهاى شایسته کند اجرى نیکو دارد. و دربارهء او فرمانهاى آسان خواهیم راند.

بازهم راه را پى گرفت . تا به مکان برآمدن آفتاب رسید. دید خورشید بر قومى طلوع مى کند که غیر از پرتو آن برایشان هیچ پوششى قرار نداده ایم . چنین بود و ما بر احوال او احاطه داریم .

باز هم راه را پى گرفت .

تا به میان دو کوه رسید. در پس آن کوه مردمى را دید ه گویى هیچ سخنى را نمى فهمند. گفتند:اى ذوالقرنین , یاجوج و ماجوج در زمین فساد مى کنند, مى خواهى خراجى برخود مقدر کنیم تا تو میان ما و آنهاسدى بر آورى ؟

گفت آنچه پروردگار من , مرا بدان توانایى داده است بهتر است .

مرا به نیروى خویش مدد کنید تا میان شما و آنها سدى برآورم .

براى من تکه هاى آهن بیاورید, چون میان آن دو کوه انباشته شد .

گفت : بدمید, تا آن آهن را بگداخت , و گفت : مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم .

نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کند.

گفت این رحمتى بود از جانب پروردگار من . و چون وعدهء پروردگار من در رسد آنرا زیر و زبر کند و وعده ءپروردگار راست است.

(پایان ترجمه)

سوال در مورد ذوالقرنین:

دیدگاه دیگر که از آن مفسران متأخر است و آنان با تأمل در شأن نزول آیات بدان ملتزم شده اند. این است که ذوالقرنین لقب کورش بزرگ پادشاه ایران است طبق آیات مشخص می شود که گروهی از پیامبر(درود خداوند بر او و خاندان پاکش باد)در مورد ذوالقرنین پرسیده بودند و خداوند به پیامبر می فرماید به مردم بگو زودی اخباری را از او برایتان بازگو می کنم.به احتمال بسیار قوی این عده ای که در مورد ذوالقرنین سوال پرسیده بودند عده ای از یهودیان مغرض بوده اند که می خواستد پیامبر را آزمایش کنند،(یهود گفتند ما را از پیغمبری خبر ده که خدا نام او را در تورات نیاورده بجز در یک جای. پیغامبر پرسید آن کیست ؟ گفتند ذوالقرنین). در کتاب مقدس آنها(تورات)از کوروش(ذوالقرنین) بعنوان منجی یاد شده است زیرا کوروش بود که یهودیان (قوم بنی اسرائیل) را از قید اسارت دولت بابل (بختنصر) رهایی بخشید و آنها را در دین و انجام مراسم مذهبی شان آزاد گذارد.از ذوالقرنین در کتاب مقدس ( تورات ) به عنوان مسیح یا نجات دهنده نام برده شده همچنین در انجیل به عنوان چوپان یعنی  کسی که مردم را هدایت می کرده است یاد شده .ولی از اسکندر مقدونی در تورات و دیگر کتاب های مقدس یهودیان نامی برده نشده است.

سفر ذوالقرنین به مغرب:

در آیات ابتدایی آمده است که ذوالقرنین به سمت غرب حرکت کرد تا جایی که دید خورشید در چشمه ای گل آلود و سیاه غروب می کند. در مورد این چشمه گل آلودو سیاه، می توان نظر داد که منظور از آن دریای سیاه است که هم اکنون هم بدین نام خوانده می شود. نامگذاری این دریا به این نام می تواند علل مختلفی داشته باشد.یکی از علل آن که بیشتر مورد قبول است این است که چون این دریا در قسمت هایی شمالی تر قرار دارد آب آن شوری کمتری نسبت به دریای مدیترانه دارد و به این خاطر جلبک ها در آن بیشتر رشد میکنند و رنگ آب به تیرگی گراییده است.

این اولین سند برصحت این ادعا که ذوالقرنین، همان کوروش هخامنشی بوده است زیرا اسکندر مقدونی در یونان زندگی می کرد و این سرزمین در غرب دریای سیاه قرار دارد و طبق آیات قرآن،اسکندر اگر می خواست به دریای سیاه برسدباید به سمت شرق حرکت می کرد و در این صورت نمی توانست غروب خورشید را تماشا کند.

سفر ذوالقرنین به مشرق:

دیگر آمده است که او به سمت مشرق حرکت کرد و در انجا قومی را دید که هیچ پوششی در برابر آفتاب ندارند و این نیز به لشکر کشی کوروش به مرزهای شرقی ایران آن روزگار اشاره دارد و قومی که در بالا از آنها یاد شده است احتمالا همان مردم سرزمین چین و دیگر سرزمین های خاوری باشند.

سفر ذوالقرنین به شمال:

دیگر در آیات قرآن آمده است که او به سمت شمال حرکت کرد تا به سرزمینی بین دو کوه رسید و در آنجا مردمی را دید که به زبانی صحبت می کنند که فهم آن مشکل است.آنها به ذوالقرنین گفتند که در پشت این کوه قومی زندگی می کنند به نام یاجوج و ماجوج که قومی وحشی و غارتگر هستند و حاضر شدند که خراجی را به ذوالقرنین بپردازند تا آنها را از آسیب قوم یاجوج و ماجوج محافظت کند.اما ذوالقرنین گفت که نیازی به خراج آنها ندارد و آنچه خدای یکتا به او عطا کرده است، بهتر است و از آنها خواست تا به نیروی بدن او را در ساخت این سد یاری کنند.گفته شده است که این سد در مکانی که از دو طرف با کوههای سر به فلک کشیده محصور بود، ساخته شده است.اکنون سدی با همان مشخصات در گرجستان امروزی پیدا شده است و در تنگه داریال واقع است.

در هیچ جایی از تاریخ ذکر نشده است که اسکندر سدی را بنا کرده باشد. بعضی سد ذوالقرنین را با دیوار چین یکی می دانند و این نظر نیز اشتباه است زیرا دیوار چین بین دو کوه قرار ندارد بلکه از بین کوه ها و صحرا ها گذشته و بسیار طولانی است و نیز جنس آن آنطور که در قرآن آمده از آهن و مس نیست بلکه آز سنگ و خشت و از این قبیل مصالح است.

 قرآن در مورد ذوالقرنین‌ می گوید: ذوالقرنین‌ مؤمن‌ به‌ خدا و روز قیامت‌ بوده‌ است‌ و دین‌ او دین‌ توحید بوده‌ است‌؛ ولی‌ ما میدانیم‌ که‌ إسکندر مشرک‌ بوده‌ و در تاریخ‌ آمده‌ است‌ که‌ ذبیحه خود را برای‌ ستاره مشتری‌ ذبح‌ نموده‌ است‌.و دوم  قرآن‌ ذوالقرنین‌ را مرد صالح‌ از عباد خدا و صاحب‌ عدل‌ و رفق‌ می‌شمارد؛ و تاریخ‌ برای‌ اسکندر خلاف‌ آنرا بیان‌ میکند.اسکندر با ملتهای مغلوب مهربان و دادگر نبوده است. تاریخ زندگی این پادشاه مقدونی تدوین شده و هیچگونه شباهتی میان احوال او و حالات ذی القرنین قرآن یافت نمی شود و بالاتر از همه این که هیچگونه سببی نیست که ملقب بودن وی را به ذوالقرنین تجویز کند.

اولین کسى که این نظریه را مطرح کرده است که ذوالقرنین همان کوروش کبیر است سیداحمد خان هندى است پس از این مفسر معروف هندو شخصى بنام ابوکلام وزیر پیشین هند با تمسک به یافته هاى خود از احمدخان، حوادث مهم زندگى کوروش را با آیات قرآن تطبیق

 مى دهند. از جمله , حمله کورش به لیدى را به رفتن و لشکر کشیدن ذوالقرنین به مغرب تطبیق کرده است و خورشیدى که در چشمهء گل آلود و غروب مى کند را رسیدن کوروش به دریاى اژه و ملاحظهء تصویرى از غروب آفتاب دانسته و مراد از قوم یأجوج و مأجوج را قوم مغول دانسته است.

علامه طباطبایی‌ و آیة‌الله مکارم شیرازی‌،نیز تصریح می کنند که ذوالقرنین همان کورش کبیر، پادشاه هخامنشی است.قرینه‌هایی که ایشان برای تأیید نظر خود می‌آورند از این قرار است‌:

* ذوالقرنین شخصیتی است که خداوند به او تمکن در روی زمین و قدرت و اختیار داده است و این با شخصیت کورش که بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراتوری بزرگ تاریخ را تأسیس کرده است‌، توافق دارد.
* ذوالقرنین مطرح شده در قرآن خداشناس و موحد است و کورش هم خداشناس و یکتاپرست بوده است و معقول‌ترین تاریخی که برای ظهور زرتشت یاد می‌شود، بین قرن ششم پیش از میلاد با تاریخ حیات کورش توافق دارد و این نیز خود تصریح میکند که زرتشت پیامبری بزرگ و فرستاده از جانب خداوند بوده و آیین او نیز توحیدی و یکتا پرستی بوده است.

* ذوالقرنین سفر یا لشکرکشی به غرب یا مغرب خورشید داشته است و این با لشکرکشی کوروش به آسیای صغیر و تسخیر آن سرزمین انطباق دارد.
* ذوالقرنین سفر یا لشکرکشی به شرق یا مشرق خورشید داشته است و این با لشکرکشی کوروش به جنوب شرقی و (مکران و سیستان‌) و شمال‌شرقی (حدود بلخ‌) انطباق دارد
.
* ذوالقرنین با قومی وحشی مواجه شده است و این با رفتن کوروش به سمت شمال و نبرد با اقوام وحشی "سکا" که به عبارتی همان یأجوج و مأجوج هستند، انطباق دارد. در این جا کوروش اقوام وحشی را عقب می‌راند و در معبر داریال سدّی با آهن و مس می‌سازد که هنوز بقایای این سد برپاست‌.(داستان‌های قرآن و تاریخ انبیا در المیزان)

چرا کوروش به ذوالقرنین معروف شده:

* چون عمر وى طولانى بوده و باندازه دو قرن زندگى کرده است وى را ذوالقرنین یعنى صاحب دو قرن خوانده اند.

* چون وى کریم الطرفین بوده یعنى هم پدر و هم مادر کریم النفس و بزرگى داشته است وى را ذوالقرنین خوانده اند.

* چون وى بر کلاهخود خود دو شاخک داشته است . و شاخک به معنى قرن است وى را ذوالقرنین یعنى صاحب دو شاخک خوانده اند.

* چون وى موهاى پیشانى خود را مى بافته و چون دو شاخک برسرخود قرار مى داده وى را ذوالقرنین خوانده اند.

* دیگر دلیل نامگذاری ذوالقرنین که در کتاب (ذوالقرنین یا کوروش کبیر) نوشته ابوالکلام آزاد و ترجه دکتر باستانی پاریزی آمده است این است که مقصود از ذوالقرنین همان کوروش کبیر بوده است که ذوالقرنین به معنای صاحب دو شاخ است و دو شاخ را به دو قوم ماد و پارس تعبیر کرده که کوروش آنها را با هم متحد کرد و دولت بزرگ و قدرتمند ایران را پایه گذاری کرد و سپس با حمله به بابل یهود را از بند اسارت نجات داد و آنها را در رفتن به سرزمین فلسطین آزاد گذاشت که ذکر آن در کتاب عهد عتیق آمده است.( پیشگویی دانیال نبی که در آن کشور متحد ماد و پارس را در شکل قوچ دوشاخ ( ذوالقرنین ) ممثل کرده است).

 

بعضی از محققان به این پندار رفته اند که مقصود از ذوالقرنین یکی از پادشاهان یمن باشد همچنان که در اسماء ملوک یمن نامهایی نظیر

« ذوالمنار و ذولاذغار » هست

لیکن این نظریه غلط است و به هیچ دلیل تاریخی متکی نیست بلکه با کلیت قرائن و شواهد مخالف است. چه اولاً می بینیم که آثار سلف اجماع دارند بر این که سوال کنندگان از پیغمبر (درود خداوند بر او و خاندان پاکش ) یهودی بوده اند و هیچ سببی وجود ندارد که یهود را به شناختن پادشاهی یمنی وادارد

و دیگراین است که آیا خصایص و اعمالی را که قرآن برای ذوالقرنین ذکر کرده است بر یک پادشاه یمنی تطبیق می کند یا نه ؟ قرآن برای وی فتوحی در غرب و فتوحی در شرق و ساختن سدی آهنین که مانع تهاجم یاجوج و ماجوج است ذکر می کند ولی تا کنون سندی تاریخی بر وجود چنین پادشاه حمیر(یمن) که شرق وغرب را فاتحانه در هم نوردیده و سدی آهنین بدانسان که در قرآن ذکر شده پی افکنده باشد یافت نشده است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٧ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

گلستان سعدی

گلستان سعدی برای خودش دنیایی است یا دست کم تصویری درست و زنده از دنیاست.سعدی و این کتاب انسان را با دنیای او و با همه معایب و محاسن و با تمام تضاد ها و تناقض هایی که در وجود او هست تصویر می کند ـ در دنیای گلستان زیبایی در کنار زشتی و اندوه در کنار شادی است و تناقض هایی هم که عیب جویان در آن یافته اند، تناقض هایی است که در کار دنیاست. سعدی چنین دنیایی را که پر از تناقض و سرشار از شگفتی و زشتی است در گلستان خود توصیف می کند و گناه این تناقض ها و زشتی ها هم بر دوش او نیست. بر خود دنیاست. نظر سعدی آن است که در این کتاب انسان و دنیا را آنچنان که هست توصیف کند، نه آنچنان که باید باشد و دنیا هم مانند انسان آنچنانکه هست از تناقض و شگفتی های بسیار خالی نیست. این دنیا را سعدی نیافریده است،دیده است و درست وصف کرده است. دنیای عصر اوست، عصر کاروان و شتر و عصر زهد و تصوف و این دنیا را سعدی که "در اقصای عالم بسی گشته است" زیر و روی آن را دیده است. گلستان او که تصویری فوری و عاجل از چنین دنیایی است تنوعش از همین جاست.تنها گل و بهار و عشق و جوانی و شراب و شاهد نیست که در این "روضه بهشت"دل را می فریبد. خار و خزان و ضعف و پیری و درد و رنجوری نیز در آن جای خود را دارد.اگر پادشاهی هست که شبی را درعشرت به روز می آورد و در پایان مستی می گوید: "مارا به جهان خوشتر از این یک دم نیست" در کنار دیوار قصر او درویشی برهنه هم هست که به سرما بیرون خفته و با این همه از سر بی نیازی می گوید: "گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست؟"اگر در جایی وزیری غافل هست که خانه رعیت خراب می کند تا خزینه سلطان آباد شود جای دیگر هم پادشاهی عاقل هست که کودک دهقان را می بخشد و می گوید که: "هلاک من اولی تر است از خون بیگناهی ریختن".آنجا بازرگانی هست که صد و پنجاه شتر بار دارد و چهل بنده خدمتکار و با این همه سر پیری هوس دنیا جویی و دنیا گردی را یک لحظه از سر بدر نمی کند. جای دیگر درویشی است که به غار در نشسته و در به روی جهانیان بسته و هیچ به اهل جهان التفات ندارد.

در این دنیایی که هفتصد سالی است که خاکستر فراموشی و خاموشی بر روی آن نشسته است، هنوز همه چیز زنده و جنبنده است. هم سکوت بیابان و هم حرکت شتر را می توان دید و هم صدای تپش قلب عاشقی را که کسی جز خود سعدی نیست و در دهلیزخانه ها از دست محبوبی شربت گوارا می گیرد، می توان شنید.

بیان گولی ها و رسوائی هایی را که در این دنیا با احوال و اطوار انسان آمیخته است بر سعدی عیب گرفته اند.گناه سعدی این است که نه بر گناه دیگران پرده می افکند و نه ضعف و خطای خود را انکار می کند. کدام دلی هست که در جوانی "چنان که افتد و دانی" در برابر زیبایی ها و دلبری های وسوسه انگیز خوبان بلرزد و و هوس و آرزوی گناه نکند؟ تا جهان بوده و تا جهان هست انسان صید زیبایی و بنده شهوت و گناه است و این لذت و عشرت که زاهدان و ریاکاران و دروغگویان آن را به زبان نه به دل ، وقاحت و حماقت نام نهاده اند سرنوشت ابدی و سرگذشت جاودانی بشریت خواهد بود. در این صورت آنجا که سعدی از عشق و جوانی سخن می گوید و شیفتگی و زیبا پرستی خود را یاد می کند، سخن از زبان بشر می راند و پرمایه ترین، راست ترین و بی پیرایه ترین سخنان او همین هاست.تنها او نیست که شور و زیبایی دلش را به لرزه در می آورد و عنان طاقت از دستش می رباید. آن زاهد بیابان نشین هم از ترس آنکه در این راه نلغزد به غار پناه می برد و باز وقتی به شهر می آید صید غلامان خوبرو و کنیزان دلفریب می شود. تفاوت سعدی با ملامتگران و ریاکاران و دروغگویان این است که سخنش مثل شکرپوست کنده است. نه رویی دارد و نه ریایی اگر لذت گرم گناه عشق را به جان می خرد دیگر گناه سرد و بی لذت دروغ و ریا را مرتکب نمی شود. راست و بی پرده اقرار می کند که زیبایی در هرجا و هر کس که باشد قوت پرهیزش را می شکند و دلش را به شور و هیجان می آورد. همین ذوق سرشار و دل عاشق پیشه است که او را با همه کائنات مربوط می کند و با کبک و غوک و ابر و نسیم همدرد و همراز می سازد.باید دلی چنین عاشق پیشه و زیبا پسند باشد تا مثل او هر پستی و گناه و هر سستی و ضعف را ببخشاید و تحمل کند. نه از قاضی همدان و شاهد بازی او نفرت دارد و نه از ترش رویی زاهد بی ذوق و گران جان می رنجد. با این همه برای دل او نیز چیزی هست که از آن نفرت داشته باشد و تحمل آن را نکند: خودفروشی و ریاکاری که دنیای زیبای رنگارنگ را در نظر انسان تیره و سیاه می کند.

برگرفته و خلاصه شده از بخش هایی از کتاب با کاروان حله دکتر عبدالحسین زرین کوب.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٧ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

زردشت پیامبر ایرانی

در مورد تاریخ و محل تولد زردشت بین محققان اختلافات زیادی وجود دارد ولی به احتمال قوی او در حدود قرن هفتم قبل از میلاد مسیح در منطقه ای در غرب ایران که به احتمال زیاد آذربایجان (آذربایگان یا آتور پاتیکان) بوده دیده به جهان گشوده است.

در باره نام زردشت باید گفت که زردشت به معنی صاحب شتر زرین بوده است (زره اشترت) و نامی بوده که در آن روزگار مرسوم بوده است. از همین قبیل داریم گرشاسپ ، جاماسپ و ...

نام زردشت خود دلالت بر این دارد که او شخصیتی واقعی بوده و اسطوره و افسانه نیست.

بنا بر تواریخ زردشتیان زردشت تحصیلات و علوم روز را در محل تولدش فرا گرفت و سپس مدتی را به انزوا و ریاضت و تزکیه نفس گذراند. از آن پس بود که فرشته ای به نام وهومنه با او ارتباط برقرار کرد و او را به معراج نزد اهورامزدا(خداوند یکتا)برد و در آنجا بود که او به پیامبری برگزیده شد. او پس از نائل شدن به مقام پیامبری به پخش افکار و عقایدی که پروردگار به او الهام کرده بود پرداخت ولی چون در زادگاه خود موفقیت چندانی کسب نکرد به سمت شرق ایران رهسپار شد و نزد گشتاسب، پادشاه وقت رفت. گشتاسب پس از شنیدن عقاید و اعتقادات و کسب اطلاع از دین او، به علت عقلانی بودن و منطبق بودن عقاید زردشت با خرد انسان، از دین او استقبال کرد و به کیش او گروید و از آن پس دین او به عنوان دین رسمی کشور اعلام شد و از طرف دستگاه حاکمه مورد حمایت قرار گرفت.

بر اساس رای اکثر مورخان و محققان زردشتیان از همان ابتدا نوشته هایی به عنوان کتاب مقدس داشته اند که اوستا نامیده می شود. گاتاها اصلیترین  و معتبرترین بخش معارف دینی زردشتیان است که امکان دارد در زمان خود زردشت تمام یا قسمتی از آنها به قلم خودش یا توسط شاگردانش تنظیم شده باشد.

اوستا که در زمان زردشت یا بعد از او تنظیم شده به قولی روی دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود. ولی در زمان حمله اسکندر از بین رفته است. پس از آن اشکانیان به فکر جمع آوری اوستا افتادند و در این راستا اقداماتی انجام دادند؛ سپس اردشیر ساسانی و شاهپور اول و دوم این راه را ادامه داده و کتاب اوستا را جمع آوری کردند.

دین زردشتی یک دین توحیدی و دارای احکام و دستورات کامل و مترقی است و در زمان خود دین کاملی بوده است که بر اساس عقل و خردورزی بنا نهاده شده است. و سه دستور اصلی آن یعنی: گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک خود تائیدی بر این مدعاست زیرا که تمام ادیان الهی که هدف آنها سعادت بشر و رساندن او به کمال است به نوعی بر این سه اصل گرچه به زبانها و بیانهای مختلف تاکید دارند و این سه اصل با فطرت هر انسان آزاده و حقیقت جو سازگاری دارد.

در قرآن کریم در سوره مبارکه حج آیه هفده خداوند زردشتیان(مجوس) را در ردیف اهل کتاب ذکر میکند و میتوان نتیجه گرفت که زردشت واقعا پیامبر بوده و دین او دینی آسمانی می باشد هرچند که به مرور زمان دین زردشتی دستخوش تغییراتی شده است و بر اثر سوء استفاده های شخصی برخی افراد بخش هایی از آن مورد تحریف قرار گرفته است.

همچنین در سوره مبارکه یونس آیه چهل و هفت خداوند می فرماید: و برای هر امتی رسولی است که هرگاه رسول آنها آمد و حجت بر آنها تمام شد میان آنها حکم به عدل شود و بر هیچکس ستم نخواهد شد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

دیگران کشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند

گویند که در عهد نوشین روان دادگر، او و همراهانش از روستایی عبور می کردند که به یک پیرمرد کشاورز بر خوردند که در حال کاشتن نهال بود. نوشین روان از او پرسید ای پیر مرد تو که عمر چندانی در دنیا نخواهی داشت و از میوه این درختان بهره ای نخواهی برد، به چه امید آنها ر می کاری؟

پیرمرد گفت: ای پادشاه، دیگران کشتند و ما خوردیم، ما هم بکاریم تا دیگران بخورند. شاه از این گفته دهقان خشنود شد و کیسه ای زر به او بخشید. دهقان دگر بار گفت: همه کاشتند و پس از آن خوردند ولی من هنوز نکاشته میوه اش را خوردم، شاه باز هم از این گفته خشنود شد و کیسه ای دیگر زر به دهقان بخشید و همراهانش را گفت: که زود از اینجا بگذریم زیرا این پیرمرد با شیرین سخنی، تمام دارایی همراه ما را خواهد ستاند.

حال اگر ما هم اندکی در احوال خود و جامعه تفکر کنیم خواهیم دید که این فرهنگ و تمدن غنی  و آداب و رسوم پر راز و رمز و  پرمحتوای ما که سرشار از نشانه ها و معنی هاست میراثی است که از گذشته و از گذشتگان برای ما به یادگار مانده است و این جمله پیرمرد را در ذهن ما تکرار می کند که " دیگران کشتند"  و ما اکنون داریم حاصل آنرا درو می کنیم. حال بیائیم و ببینیم که ما بـرای آیندگـان و فـرزندانمـان که در آینده قـرار است مـیراث دار ما باشند، چـه بـه میراث گذاشته ایم؟آیا حق را ادا کرده ایم؟ و در پاسداری از امانتی که از گذشتگانمان به ما رسیده و ما باید آن را به نسل بعدی بسپاریم کوتاهی نکرده ایم؟ و یا ...

بیایید اندکی بیندیشیم!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)

کوه آتشگاه اصفهان

 

 

کوه آتشگاه روز آبادیش شکوه مخصوصی داشته است، این پرستشگاه مانند مسجد وکلیسا دورش دیوار نداشته و چیزی را از کسی نمی پوشانیده. مانند آتش ساده و پاکیزه بوده، همان آتش جاودان نماینده پاکیزگی و زیبایی که به سوی آسمان زبانه می کشیده و در شب های تار از دور دل های افسرده را قوت می داده و از نزدیک با پیچ و خم دلربا با روان انسان گفتگو می کرده و قلب های سرد را گرم می کرده، فکرها را از زندگی مادی بالا می برده و به سرحد کمال می رسانده. همانطور که همه چیز در آتش استحاله می شود و بی آلایش می گردد .

زیر و بم موسیقی در هوای ملایم شب آغشته می شد. نمیدانم چرا به یاد آتشگاه می افتم و سرودی که پیشتر در آنجا مترنم بوده، به یاد می آورم. هیکل کوه آتشگاه آنجا دور و مرموز در روشنایی مهتاب پیدا بود. این ساز مرا به یاد روز آبادانی آتشگاه انداخت.روزهای پر افتخار که مغان سفید پوش با لباس بلند، چشم های درخشان جلو آتش زمزمه می کرده اند، مغ بچگان سرود می خواندند و جام های باده دست به دست می گشته است.آنوقت جسم و روح مردم آزاد و نیرومند بوده چون جلو یک گلوله خاک عربستان سجده نکرده بودند. اما حالا، خراب ،تاریک، دور از شهر ، جرزهای آن روی سنگ های کبود کوه ریخته، مهتاب رویش سنگینی می کند و باد و باران آنرا خرده خرده می خورد.چه خوب بود اگر آنجا را از روی نقشه اولش دوباره می ساختند و به یادگار زمان پیشین  در آن آتش می افروختند. آیا روح پیشینیان، روح صنعتگران و روح پادشاهان آن بالا روی خرابه ها پرواز نمی کند؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٧ - پدر بزرگ(بهمن نیک اندیش)