پيرمرد و صحرا

اوایل تابستان نزدیک پیرمرد تنها از صحرا بر می گشت. پالتویی قهوه ای بلند به تن داشت و کفشی کهنه به پا. پاهای خسته اش را در راهی که از بین گل های وحشی زرد و سفید می گذشت می کشید.چند قدمی که رفت برگشت و پشت سرش را نگاه کرد کوه های خاکستری کوتاهی را دید که در انتهای دشت آرام و بی صدا ایستاده بودند . نمی دانست که کوه ها واقعا کوتاهند یا از دور کوتاه به نظر می رسند.حوصله فکر کردن نداشت برگشت و به راه خود ادامه داد . شروع کرد زیر لب زمزمه کردن آوازی که وقتی جوان بود با جوانان ده با هم می خواندند چند قدمی که رفت و زمزمه کرد نفس عمیقی کشید و بازدمش را با حالتی آه گونه از راه دهان بیرون داد به نظر می رسید که حوصله اش سر رفته باشد یا چیزی خلقش را را تنگ کرده باشد. سرش را بلند کرد نگاهی به آسمان انداخت آسمان رنگی فیروزه ای داشت و چند لکه ابر در آن به آرامی در حال حرکت بودند. نسیم ملایمی که می وزید گونه هایش را نوازش می داد در آسمان پرستو هایی را دید که در حال پرواز بودند خوب که دقت کرد صدای جیغ هایشان را می شنید.

همینطور پیش می رفت و اطراف را نگاه می کرد کسی در آن اطراف نبود جز خودش و راهی که از آن آمده بود و سکوت ...

کم کم داشت به ده می رسید ار دور دیوارهای کاه گلی کوچه باغ ها و پرچین باغ ها را می دید کلاغی را دید که در بالای درخت تبریزی نشسته بود و نسیم به آرامی تکانش می داد.

خورشید کم کم داشت غروب می کرد در گوشه ای از آسمان زهره را دید که طلوع کرده بود و هر از چند گاهی کم نور و پر نور می شد. صدای پارس سگی که از دور دست به گوشش می رسید او را متوجه راه کرد خانه های ده را با سقف های کوتاه شان می دید. با قدمهایی تند تربه سمت ده حرکت کرد.   

/ 0 نظر / 13 بازدید