گلستان سعدی

گلستان سعدی برای خودش دنیایی است یا دست کم تصویری درست و زنده از دنیاست.سعدی و این کتاب انسان را با دنیای او و با همه معایب و محاسن و با تمام تضاد ها و تناقض هایی که در وجود او هست تصویر می کند ـ در دنیای گلستان زیبایی در کنار زشتی و اندوه در کنار شادی است و تناقض هایی هم که عیب جویان در آن یافته اند، تناقض هایی است که در کار دنیاست. سعدی چنین دنیایی را که پر از تناقض و سرشار از شگفتی و زشتی است در گلستان خود توصیف می کند و گناه این تناقض ها و زشتی ها هم بر دوش او نیست. بر خود دنیاست. نظر سعدی آن است که در این کتاب انسان و دنیا را آنچنان که هست توصیف کند، نه آنچنان که باید باشد و دنیا هم مانند انسان آنچنانکه هست از تناقض و شگفتی های بسیار خالی نیست. این دنیا را سعدی نیافریده است،دیده است و درست وصف کرده است. دنیای عصر اوست، عصر کاروان و شتر و عصر زهد و تصوف و این دنیا را سعدی که "در اقصای عالم بسی گشته است" زیر و روی آن را دیده است. گلستان او که تصویری فوری و عاجل از چنین دنیایی است تنوعش از همین جاست.تنها گل و بهار و عشق و جوانی و شراب و شاهد نیست که در این "روضه بهشت"دل را می فریبد. خار و خزان و ضعف و پیری و درد و رنجوری نیز در آن جای خود را دارد.اگر پادشاهی هست که شبی را درعشرت به روز می آورد و در پایان مستی می گوید: "مارا به جهان خوشتر از این یک دم نیست" در کنار دیوار قصر او درویشی برهنه هم هست که به سرما بیرون خفته و با این همه از سر بی نیازی می گوید: "گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست؟"اگر در جایی وزیری غافل هست که خانه رعیت خراب می کند تا خزینه سلطان آباد شود جای دیگر هم پادشاهی عاقل هست که کودک دهقان را می بخشد و می گوید که: "هلاک من اولی تر است از خون بیگناهی ریختن".آنجا بازرگانی هست که صد و پنجاه شتر بار دارد و چهل بنده خدمتکار و با این همه سر پیری هوس دنیا جویی و دنیا گردی را یک لحظه از سر بدر نمی کند. جای دیگر درویشی است که به غار در نشسته و در به روی جهانیان بسته و هیچ به اهل جهان التفات ندارد.

در این دنیایی که هفتصد سالی است که خاکستر فراموشی و خاموشی بر روی آن نشسته است، هنوز همه چیز زنده و جنبنده است. هم سکوت بیابان و هم حرکت شتر را می توان دید و هم صدای تپش قلب عاشقی را که کسی جز خود سعدی نیست و در دهلیزخانه ها از دست محبوبی شربت گوارا می گیرد، می توان شنید.

بیان گولی ها و رسوائی هایی را که در این دنیا با احوال و اطوار انسان آمیخته است بر سعدی عیب گرفته اند.گناه سعدی این است که نه بر گناه دیگران پرده می افکند و نه ضعف و خطای خود را انکار می کند. کدام دلی هست که در جوانی "چنان که افتد و دانی" در برابر زیبایی ها و دلبری های وسوسه انگیز خوبان بلرزد و و هوس و آرزوی گناه نکند؟ تا جهان بوده و تا جهان هست انسان صید زیبایی و بنده شهوت و گناه است و این لذت و عشرت که زاهدان و ریاکاران و دروغگویان آن را به زبان نه به دل ، وقاحت و حماقت نام نهاده اند سرنوشت ابدی و سرگذشت جاودانی بشریت خواهد بود. در این صورت آنجا که سعدی از عشق و جوانی سخن می گوید و شیفتگی و زیبا پرستی خود را یاد می کند، سخن از زبان بشر می راند و پرمایه ترین، راست ترین و بی پیرایه ترین سخنان او همین هاست.تنها او نیست که شور و زیبایی دلش را به لرزه در می آورد و عنان طاقت از دستش می رباید. آن زاهد بیابان نشین هم از ترس آنکه در این راه نلغزد به غار پناه می برد و باز وقتی به شهر می آید صید غلامان خوبرو و کنیزان دلفریب می شود. تفاوت سعدی با ملامتگران و ریاکاران و دروغگویان این است که سخنش مثل شکرپوست کنده است. نه رویی دارد و نه ریایی اگر لذت گرم گناه عشق را به جان می خرد دیگر گناه سرد و بی لذت دروغ و ریا را مرتکب نمی شود. راست و بی پرده اقرار می کند که زیبایی در هرجا و هر کس که باشد قوت پرهیزش را می شکند و دلش را به شور و هیجان می آورد. همین ذوق سرشار و دل عاشق پیشه است که او را با همه کائنات مربوط می کند و با کبک و غوک و ابر و نسیم همدرد و همراز می سازد.باید دلی چنین عاشق پیشه و زیبا پسند باشد تا مثل او هر پستی و گناه و هر سستی و ضعف را ببخشاید و تحمل کند. نه از قاضی همدان و شاهد بازی او نفرت دارد و نه از ترش رویی زاهد بی ذوق و گران جان می رنجد. با این همه برای دل او نیز چیزی هست که از آن نفرت داشته باشد و تحمل آن را نکند: خودفروشی و ریاکاری که دنیای زیبای رنگارنگ را در نظر انسان تیره و سیاه می کند.

برگرفته و خلاصه شده از بخش هایی از کتاب با کاروان حله دکتر عبدالحسین زرین کوب.

/ 16 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

تقریبا" کربلائی شبیه این کربلاها - البته با برخی تفاوت های اساسی و مهم - برای حجت غائب ، حضرت اباصالح المهدی - ارواحنا له الفدا - و همچنین برای مردمان عصر غیبت نیز اتفاق خواهد افتاد ، و همه ی آنهایی که پس از پدر آن بزرگوار، امتحان اصلی خود را با حجت الهی پس نداده اند ، چه زنده و چه مرده ، در مقابل آن حضرت امتحان پس خواهند داد! کربلایی که از یک منظر بسیار فراتر و حساس تر از هر کربلای دیگری خواهد بود و در آن عموم خلائق روی زمین امتحان خواهند شد و شاید بتوان اسم این کربلای موعود را " کربلای ظهور " گذاشت.[گل]

آرزو

تقریبا" کربلائی شبیه این کربلاها - البته با برخی تفاوت های اساسی و مهم - برای حجت غائب ، حضرت اباصالح المهدی - ارواحنا له الفدا - و همچنین برای مردمان عصر غیبت نیز اتفاق خواهد افتاد ، و همه ی آنهایی که پس از پدر آن بزرگوار، امتحان اصلی خود را با حجت الهی پس نداده اند ، چه زنده و چه مرده ، در مقابل آن حضرت امتحان پس خواهند داد! کربلایی که از یک منظر بسیار فراتر و حساس تر از هر کربلای دیگری خواهد بود و در آن عموم خلائق روی زمین امتحان خواهند شد و شاید بتوان اسم این کربلای موعود را " کربلای ظهور " گذاشت.[گل]

عسل محبوب

سلام! مطالب زیبای شما را خواندم پاینده باشید[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

آرزو

سلام پدر بزرگ[قهر] ...آخه ما چند بار دیگه باید گلستان سعدی بخونیم....[سوال] ...منتظر آپ جدیدتون هستم [لبخند] [لبخند][لبخند][لبخند][لبخند][گل] [گل][گل][گل]

آرزو

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است نه ظلم کن به کسی نی به زیر ظلم برو که این مرام حسین و منطق دین است[خداحافظ]

آرزو

...شبهای جمعه که میشه دلها بهونه میگیره / هر کی میاد سر یه قبر ازش نشونه میگیره یکی سر قبر پدر، یکی کنار مادرش / یکی کنار خواهر و یکی پیش برادرش اما یه مادر غمگین و آرام / میاد کنار شهید گمنام....

آرزو

... من چه اندازه آقا علیه السلام را دوست دارم؟! حاضرم به خاطر ایشان خمس مالم را بدهم ؟! تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی خاطرت کی رقم فیض پذیریرد، هیهات ! مگر از نقش پراکنده ، ورق ساده کنی اولیای خدا از حلالش گذشتند ، ما دست کم از شبهه ناک بگذریم! دست کم از حرامش بگذریم!

آفرین

دلشون اندازه یه دنیا شده بوده که همچین اثرایی گذاشتن

هم وطن

درود وب زیبای داری به ما هم سری بزن دلی به پیغامی بسازه [گل]

کویر سبز

اسکندر مقدونی؟ غیر ممکنه! با اون همه کشت و کشتاری که راه انداخت... حتما می دونید که اسکندر با نیرنگ توانست بر ایرانیان پیروز شود و با خیانت یکی از ایرانیان و نشان دادن راهی که از پشت بر ایرانیان مله کردند بر ایران پیروز شد و اسکندر در ابتدا به قدری جنگید که خسته شد و قسمت عمده ای از نیرو و سپاهش را از دست داد و باقیمانده آن نیز توان جنگ با ایرانیان را نداشتند اما از پشت به شاپور و لشکرش حمله کرد و پیروز شد. می دانید که در مرام جوانمردان نیست که از پشت حمله کنند و پیامیران و امامان نیز از این مبرا بوده اند