خاطراتی شيرين

شیخ الچنارانی نقل می کند از کتاب نهایت اللذه و بدایت الذله اثر شیخ الحصاری رضی الله عنه که شبی از شبهای تابستان در حجره خود بودمی و برای ارایه مقالاتی در باب کنترل فازی وجیزه ای آماده می کردم و دیر هنگامی بود و هوا بس گرم وپشه فراوان که ناگاه دیدم که کسی دق الباب کردو چون در باز شد در چارچوب در کسی را دیدم ایستاده که از نور رویش اتاق روشن بود و گفت ای شیخ آیا در حجره ات برای زن تنهایی چون ما جایی هست؟ و ما با اشارت چشم به او فهماندیم که وارد شود و ما نفهمیدیم آن نوری که حجره را روشن می کرد از چراغی بود که بابت مطالعه افروخته بودیم یا از نوری که از ساعد و ساق پای ام صبیان منبعث میشد.

و ما همچنان خود را سرگرم ترجمان مقاله نمودیم ولی زیر چشمی ام صبیان را می پاییدیم که با لبخندی ملیح به ما می نگریست و می گفت چه گرم است دخمه ات ای شیخ! و ما چیزی نمی گفتیم بلکه خود چیزی نداشتیم که بگوییم که دست و پایمان را نیز گم کرده بودیم.و ام صبیان دوباره به غشغشه خندید و گفت: آیا جرعه ای شراب گوارا در دخمه ات پیدا می شود تا بدان ما را سیراب کنی؟ و ما پیاله ای برگرفتیم و از آبی که در کوزه بود جرعه ای برایش سقایت نمودیم ام صبیان آن را گرفت و هنوز جرعه ای ننوشیده بود که با کمی عشوه و اندک مایه ای خشم که دورغین به آن میداد گفت این چه شراب گرمی است که به ما میدهی؟؟ و ما سر را پایین افکندیم و چونان بید بر خود می لرزیدیم و زیر لب اوراد تکرار می کردیم: یا- پیچ- رول

لختی که گذشت دوباره ام صبیان به ما اشاره کرد و گفت ان اوراق که در آن گوشه حجره روی هم انباشته ای چیست؟ جزوات خودت است یا از دوستان به عاریت گرفته ای؟ و ما گفتیم که توانایی و حوصله نوشتن جزوه در سر کلاس را نداریم و اینها را هم از دوستان به ودیعت گرفته ایم تا شاید که برای روز امتحان نگاهی به آنها بینداریم و ام صبیان گفت که آنها را به حضرت ما بده تا از آن از بهر خود بادبیزنی سازیم تا به وسیله آن اندکی از گرما استخلاص یابیم و ما جزوه ها را یکی پس از دیگری گشودیم و به او دادیم تا از آن برای خود بادبیزنی فراهم آورد و او گفت جزوه های این ترمت را که هیچ باید تمام جزوات دوران تحصیلت را به ما بدهی تا ما را اندکی از این گرما برهانی.

و چون عزم خفتن کردیم ام صبیان گفت: آیا در بالینت ما را جای می دهی ای شیخ؟ و ما با تردید اورا جایی دادیم و هنوز اندکی نگذشته بود که ام صبیان گفت: ای شیخ آیا پتو یا ملحفه ای نیست تا بر سرمان بکشیم که نور آفتاب خناسکان سبز درون چشمهایمان را می آزارد و ما پتویی که به غایت ضخیم و برای شبهای سرد زمستان بود برگرفتیم و بر سرمان کشیدیم و زان پس دیگر نمی دانستیم ونمی دانید که چه شد!!!

وقتی که از خواب بیدار شدیم دیدیم که ام صبیان از راه بام رفته و به آسمان سلم و سماع کرده و صدای گربه هایی چند از تلویزیون نانوایی می آمد که مرنو عظیم می کشیدند و همهمه و هیاهویی نیز بود که از در دکان حاج شیخ الاحمد بقال می آمد و ما از فرط خشم گوشه پتو در دهان کرده بودیم و به دندان می فشردیم و با لباسی سورمه ای که داشتیم چشمان خود می پوشاندیم تا شاید مه اندکی از خستگی شب قبل از بدن به در کنیم.

/ 1 نظر / 12 بازدید
شیخ الصدقاءالچنارانی دام ست برکاته

جناب حضرت ما از قرائت وقایع دخمه ولایت شاکسفوردمان بسی دچار عجب شد حتی اگر بگوییم سه چار عجب یا دو پنج عجب باز مقرون به حقیقت است و بعید من الچاخان الی ایحال شما را متنبه می کنیم به رعایت اصول مقدسه دارالمکافات رونیزو دعا میکنیم مبادا آن روز که سری از اسرار خفیه جناب ما بر ملا گردد که ام صبیان بر ما و شما رعیتان خالص نیز رحم نیاورد و عذاب الیم بر ما جاری میکند و عیش لذیذ مان ضایع گفته اند چون با مردان آن گویی که نباید گویی پس آن بینی که نباید بینی ما با ام صبیا آن کردیم که باید میکردیم لاجرم آن دیدیم که باید میدیدیم که حضرتش مرد نیست و ما این را به عین هوی و دیدیم و در اوج هوس لمس کردیم چه باک بود چون گروه روسپیان بر ما سنگ می باریدند که ما با اصابت هر سنگ بر تکرار ذکر استغفار جد زیادت میکردیم و آن ذکر را ننه حاجی احمد با ما آموخته بود و میگفت اول مشتری دوم مشتری سوم مشتری چنانکه تعذیت آن را از غروب پنج شنبه برای حضرت شما شبیه کردیم تا سحر آدینه اراده مند شیخ الصدقاءچنارانی