حکايتی در باب عشق و جوانی

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی،در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیزخانه ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید،چنانکه در شب تاری صبح برآید یاآب حیات از ظلمات بدر آید.قدحی برفاب بر دست و شکر درآن ریخته و به عرق برآمیخته،ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده،فی الجمله شراب از دست نازنینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.

خرم آن فرخنده طالع را که چشم

بر چـنین روی افـتد هـر بـــامداد

مسـت می بیدار گـردد نیمه شب

مست ساقی روز محشر بــامداد

/ 0 نظر / 20 بازدید