ساقی مستان

دو چشم مست میگونش ببرد آرام هشیاران

دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران

نصیحت گوی را از من بگو ای خواجه دم درکش

که سیل از سر گذشت آنرا که می ترسانی از باران

گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی

ز توبه توبه کردندی، چو من بر دست خماران

گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند

همان بهتر که  در دوزخ کنندم با گنهکاران

چه بوی است این که عقل از ببرد و عقل و هشیار

ندانم باغ  فردوس است  یا  بازار عطاران

تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی

به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را

تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران

گر آن عیار شهر آشوب روزی حال من پرسد

بگو خوابش نمی گیرد به شب از دست عیاران

گرت وقتی نظر باشد، گذر با جانب ما کن

نپندارم که بد باشد جزای خوب کرداران

کسان گویند سعدی چون جفا دیدی تحول کن

رها کن  تا  بمیرم بر سر کوی  وفاداران

/ 1 نظر / 16 بازدید
mosafer kochooloo

salam pedar bozord .. are midonam ke masoolam vay ke cheghad masoliuat ghabol kardan sakhte .. omidvaram karamo dors anjam dade basham .. merci sar zadi bem dosjon