چون زلف توام جانا در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری،تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر، بنشانم و  بنشینم

تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی، در مستی و در پاکی

من چشک تو را مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم، مستوری و مهجوری

در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم، تو زمزمه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت، دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپاری

کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت، کو چشم رهی جویت؟

روی از من سرگردان، شاید که نگردانی.

/ 0 نظر / 15 بازدید